خاطرات ما در کنار ارمیا

بدون عنوان

امان از دست این نی نی ها که حسابی ماهارو عاشق خودشون می کنن. ارمیل دلره غر میزه من باید برم ...
24 بهمن 1390

واکسن 4 ماهگی

چهارشنبه هفته گذشته که یک روز برفی هم بود من ارمیا رو بردم تا واکسنش بزنن. هوا به شدت برفی بود و من مردد بودم که ارمیا رو ببرم یا نه. و از اونجایی که مرکز بهداشت درست روبروی خونمونه، تصمیم خودم گرفتم و پسمل آماده کردم و یه پتو هم پیچیدم دورش و بردمش. وقتی سوزن وارد پای ارمیا شد یه هو چشاش گرد شد و به هنگام تزریق واکسن جیغ کشید و گریه کرد . بچم یه ان نفسش بند اومد. دلم براش کباب شد . شب اول حدود ساعتهای ٢ نیمه شببود که ارمیا با گریه شدید بیدارمون کرد و وقتی بغلش کردمداغ داغ بود. تا صبح نشستم بالا سرش و با دستمال مرطوب دست و پا و پیشونیش خنک کردم و مرتب دمای بدنشم اندازه می گرفتم. خلاصه که دو روز پسملی ناخوش بود و منم پرستار تمام وقتش. بعد از...
23 بهمن 1390

بدون عنوان

بازم سلام. امروز یکشنبه ١٦ بهمن سال ٩٠ می باشد. و ارمیای عزیز من سه روز دیگه ٤ ماهش کامل می شه. . پسملی من یکی دو روزه که صداهایی مثل بچه شیر درمیاره و همین باعث شده که لقب جدید شیر کوچولو رو بهش بدم . ناز نازی مامان هر روز شیرینتر میشه. الهی فداش هزار تا . امروز شیشه شیر ارمیا رو دادم دستش تا ببینم چی کار می کنه.(البته باید بدونین که پسملی نه شیشه گرفته نه پستونک. به خاطر همینم شیشه خالی دستش دادم تا عکس العملش ببینم) ارمیا تو دلش می گه: حالامامان اژ چجاش باید بخولم اها فچ کنم اینچاش خولدنیه شایدم اینولش.............. کچاش خوشمژس یعنی فچل کنم تهش بهتل باشه اینا چلا مژه ندالن............... . اصلن بذا...
16 بهمن 1390

زبون درازی ارمیا

سلام به همگی دیروز من و ارمیا رفته بودیم خونه مامانم. اقا ارمیا حسابی مامانینا رو سرگرم کرده بود و اونجا بود که واسه اولین بار زبون درازی کرد. راستی پسملی که از دو هفته پیش همش دستراستشو می برد بالا و نگاش می کرد. حالا دیگه دستاشو کاملا شناخته و همش می بره تو دهنش . جوجوم شبا همش وول میخوره و منو بیدار می کنه فکر کنم هر نیم ساعت یه بار بیدارم می کنه . باشه پسمل به هم می رسیم اینجوریه؟!؟! در اخر یه عکس از ارمیا می ذارم که حسابی سرحال بیایین ک ...
13 بهمن 1390

ارمیا بعد از حمام

سلام گلکم دیروز من و بابایی بردیمت حموم ولی بر خلاف همیشه نه تو حموم گریه کردی نه بعدش. الهی قربونت برم که انقدر ماهی. شیرینم از شیرین کاریات بگم که خیلی شیرینی مثل شیرینی. سعی میکنی که دمر شی، دستاتو میچسبونی به هم و پاهات با فشار به سمت راستت میندازی. خیلی با مزس این کارت حالا بعدا فیلمش نشونت میدم . قربون اون اب دهنت که همیشه سرازیره. پسرم یه تیشرت آبی فیل فیلی دلره که خیلی بهش میاد. اونو سمیرا جوندوست دوران دانشجوییم براش گرفته. ارمیا جان بعضی وقتا که میدارمت تو تختت، خودتو هی تکون میدی تا آویز بالای سرت تکون بخوره و صدا بده. بعدش به صدای اون میخندی. وقتی از حرکت می ایست...
3 بهمن 1390

ارمیای شیرین مامان دلبندم

سلام پسر عزیز مامان،(فرشته ی ٣ ماه و ٩ روزه من) میدونی این روزا جقدر شیرین شدی! اینقدر که یک لحظه هم نمی تونم بدون تو جایی باشم. شبا همش تکون میخوری و پاهات و میبری بالا و تالاپ میزنی رو تخت و سرت این طرف و اون طرف میکنی مثل فرفره منم خواب و ول میکنم و فقط تو رو تماشا میکنم. خیلی عسلی ارمیا. وقتی هم که صبح میشه دقیقا ساعت ٧:٣٠ بیدار میشی و این ور و اون ور و نگاه میکنی، تا ١٠ دقیقه ساکتی و به من فرصت میدی تا بخوابم و از دقیقه یازدهم شروع می کنی به آواز خوندن .همون غوووووووووو غااااااااااااااااااااااااا گفتنات میگم. الهی من فدات شم جیگر طلای من. اون وقته که من سرم میارم جلوی دیدت و می گم سلااااااااااااااااااااااام. تو هم غش میکنی از خنده. خ...
1 بهمن 1390

ما برگشتیم

سلام به همگی دوستان امروز adsl مون وصل شد و من از امروز به بعد می تونم مرتب انلاین شم و مطلب بذارم. البته اگه جوجوم گریه نکنه. ارمیای من یک هفته هست که 3 ماهش تموم شده. عمر گران می گذرد خواهی نخواهی، سعی بر ان کن نروذ رو به تباهی . علی الحساب یک عکس از جوجوم میذارم که تازه گرفتم.می خوام روند رشد و ببینید. ...
28 دی 1390

ارمیا در 54 روزگی

با سلام ببخشید خیلی وقته که نمی تونستم انلاین شم و مطلب بذارم. پسریه دیگه حسابی مشغولم کرده . این روزا هم که مشغول جمع کردن اسباب و اثاثیه هستیم، اخه داریم خونمون عوض می کنیم. یه خونه گرفتیم توی خیابون روبروییمون(اهلی شیرازی). ایشالاه پنج شنبه جابجا میشیم. الان خونه مامانمینا هستم و ارمیا بغل مامانم و من تونستم با خیال راحت بشینم پای کامپیوتر و مطلب بنویسم. خدا همه مادرا رو حفظ کنه. راستی مامان فردا شله زرد نظری داره. خدا قبول کنه. چند تا عکس ار ارمیا دارم که میذارم تا دوستانی که لطف دارن و از وبلاگ پسرم دیدن میکنن ببینن پسرم تو این مدت چه خشمل شده . ...
15 آذر 1390

آرمياي بيست و هفت روزه

سلام به دادم برسيد اين پسمل كوچولو امونمو بريده. نه شب خواب داره نه روز. همش گريه مي كنه. دل درد داره. مچ دستام، انگشتاي دستام، گردن و كمرم درد مي كنن. به خاطر همين مجبورم هر 2 3 روز يه بتر برم خونه مامانم و يكي دو روز استراحت كنم. الانم تو خونه مامانم هستم.پسملي يه چند دقيقه اي گريه كرد منم مجبور شدم سر پا نگهش دارم . آي كمر درد گرفتماااااااااااااااااا. ...
16 آبان 1390