چهارشنبه هفته گذشته که یک روز برفی هم بود من ارمیا رو بردم تا واکسنش بزنن. هوا به شدت برفی بود و من مردد بودم که ارمیا رو ببرم یا نه. و از اونجایی که مرکز بهداشت درست روبروی خونمونه، تصمیم خودم گرفتم و پسمل آماده کردم و یه پتو هم پیچیدم دورش و بردمش. وقتی سوزن وارد پای ارمیا شد یه هو چشاش گرد شد و به هنگام تزریق واکسن جیغ کشید و گریه کرد . بچم یه ان نفسش بند اومد. دلم براش کباب شد . شب اول حدود ساعتهای ٢ نیمه شببود که ارمیا با گریه شدید بیدارمون کرد و وقتی بغلش کردمداغ داغ بود. تا صبح نشستم بالا سرش و با دستمال مرطوب دست و پا و پیشونیش خنک کردم و مرتب دمای بدنشم اندازه می گرفتم. خلاصه که دو روز پسملی ناخوش بود و منم پرستار تمام وقتش. بعد از...