خاطرات ما در کنار ارمیا

هفته بیست و هفتم بارداری

امروز من و نی نی ارمیا وارد هفته بیست و هفتم شدیم و من همچنان از خونه کارهای شرکت رو انجام میدم. دیگه کم کم نشستن جلوی لپ تاپ و کار کردن برام داره سخت می شه.آخه احساس می کنم پسر کوچولو اینطوری اذیت میشه. همش خودشو جمع می کنه یه گوشه. دیگه چی کار می شه کرد نی نی! انجام کارای خونه هم سخت شده برام. مثل ظرف شستن که واقعا کمرم درد می گیره. یا جارو زدن که ذیگه محمد رضا (بابایی آرمیا) اونو به عهده گرفته. راستی پنج شنبه با خاله مرسده رفتیم برای آرمیا اتوبوس، موتور و 2 تا ماشین خریدیم. شایان(پسر دایی ارمیا) که 5 سالشه با دیدن اسباب بازیها همش می پرسید:اینا ماله کین؟ منم می گفتم واسه ارمیا، هر وقت به دنیا اومد بیا خونمون با هم بازی ک...
9 مرداد 1390

واااااااااای امبول!

مامانم فردا می خاد بره امبول کزاز بزنه. من می ترسم . اینا الکی میگن. می خان به من امبول بزنن اصلن میخام انقد شولوخ کنم تا مامانم خسته شه و یادش بره امبولو ...
1 مرداد 1390

قایم شدن از دست دکتر

لاستی یادم لفت بگم دیلوز مامانم لفت دکتر. خانومه میخاس صدای قلبمو گوش کنه منم قایم شدم تا قلبمو پیدا نکنه آخه دکتر و دوس ندالم ...
1 مرداد 1390

حالت روحی نی نی و مامان

من خیلی نی نی حساسی ام، اخه مامانم که دیلوزاشم نالاحت بود، منم نالاحت بودم دیگشم حوصله نداشتم تو شکم مامانم تکون بخولم. بعدنشم که حالش خوب شد منم شولوغیمو شولو کلدم. الانم دالم وول میخورم. من آهنگ "چلا" رو خیلی دوس دالم. هل وقت مامانم بلام آهنگشو میذاله اولش از خوشحالی می لقصم ولی وشطاش خوابم میبله. ...
1 مرداد 1390