خاطرات ما در کنار ارمیا

شیطونی های ارمیا کار دست مامان داد

1390/12/2 14:57
نویسنده : سمیه
151 بازدید
اشتراک گذاری

ارمیا عزیزم سلام

پسمل چوچولو می دونی شولوغیات مامانی رو مریض کردهافسوس. الان دیگه مجبورم مچ بند طبی ببندم. آخه نینی انقدربغل خواستی تا مچ دست مامانی درد گرفت. دکتر کلی برام قرص تقویتی و مسکن تجویز کرده. دیشب هم که من سر گیجه داشتم هیپنوتیزمو توی جوجو گریه می کردی تا ١٢ شب. آخه کل روز رو خوابیده بودی و دیگه خوابت نمی یومد. ٦ بار آهنگ ادلانته که خیلی دوستش داری رو برات گداشتم تا خوابت برداز خود راضی. ولی داستان اینطوری ختم به خیر نشدآخ، چونکه ٢ ساعت دیگش دوباره با گریه بیدار شدیکلافه و خواستم شیر بدم بهت تا بخوابی ولی نخوردیآخ و گریه کردی. منم با اون حال بد مجبور شدم بغلت کنم و راه برمناراحتگریه. ١٠ دقیقه راه رفتم تا خوابیدی و .... . اوه

با این همه اصلا از دستت عصبانی نشدم و نمی شم. آخه تو نینی ناز منی و منم عاشقتم جوجوی قشنگم.ماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)