خاطرات ما در کنار ارمیا

اولین شیطنت ارمیا

1391/1/7 10:43
نویسنده : سمیه
149 بازدید
اشتراک گذاری

پسمل بامزه ی من سلام. هر چی بزرگتر میشی بامزه ترم میشی. مثلا هفته پیش تقریبا روز ٣ با ٤ عید نوروز بود که مهمون داشتیم ( دایینا و مامان بزرگینا) و من مجبور بودم برای ١٣ نفر ناهار آماده کنم و بابایی هم رفته بود یه کم خرید کنه و تو هم که طبق معمول دلت می خواست کنارت بشینم تا بازی کنی با خودتچشمک. بنابراین تصمیم گرفتم بگزارمت توی روروئکت. میدونی پسری تا اون روز هر وقت می گذاشتمت توش گریه می کردی ولی خدا رو شکر که اون موقع موندی توش و خیلی هم خوشحال بودی. خلاصه که من رفتم آشپزخونه و تو موندی توی پذیرایی، البته همش صدات می کردم و باهات حرف می زدم تا گریه نکنی. من که سرگرم کارم شده بودم دیدم ساکتی و خبری ازت نیستمتفکر، نگران شدم ودویدم توی پدیرایی، دیدم نیستیتعجب. رفتم پشت آکواریوم رو چک کنم ببینم اونجا نرفته باشی که دیدم بله رفتی اونجا، تو هم تا من رو دیدیچشات از شیطنت برق زد و دست انداختی تا سیمهای آکواریوم رو بکشیخندهمن هم قبل از اینکهیک خرابکاری تاریخی درست کنیسریع جلوت رو گرفتم اوه. عسل مامان خیلی خیلی دوستت دارم.

دیروز هم دایی حمید و خاله معصومینا ناهار خونمون بودن و بابایی توی حیاط جوجه کباب درست کرد. شوهر خاله معصوم که ما از زبون تو بهش می گیم خان عمونیشخند، رفت و برات سرلاک خرید و گفت از امروز با اینبرنامه که بهت میدم ارمیا رو تغدیه کن، یک ماه دیگه میام چک می کنم باید دو برابر شده باشهاسترس. پسر گلم خاله اینا خیلی دوستت دارن و همیشه توی خونشون در مورد تو حرف می زنن.

یک بوس آبدارماچاز طرف خاله معصوم، خاله مرسذه، مامان بزرگ، من و بابایی در این روز قشنگ تقدیم تو. (البته نفری یک بوس)چشمک.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)